پارت شانزده :

مهتاب صدایش را کم کرد: "به دیوار سمت راست خانه تان تکیه داده بود. البته شاید تا الان رفته باشد..."
سکوت سنگینی جمع را فرا گرفته بود که ناگهان صدای آرام پدر شکستش را شکست:
"تا چند دقیقه دیگر سال نو می شود..."
همه نفس ها در سینه حبس شد. پدر ادامه داد، صدایش مانند نسیمی گرم در فضای سرد حیاط می پیچید:
"امیدوارم در این سال، تمام کدورت ها، خشم ها، اندوه ها و یأس ها را به دریای فراموشی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیلوفرانه

    0

    آخ از قلمت..!🥲🌱

    ۱ سال پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    🩵مرسی عزیزم

    ۱ سال پیش
  • م

    2

    پدرش آدم خوب ومهربونی هست اما به جبران بی محبتی زنش بیشتربه مارال توجه می کنه و این باعث حسادت شده البته به نظرم دلیل دیگه ای هم داره این نفرت اعضا خانواده

    ۱ سال پیش
  • Mari

    1

    چه قدر خوبه پدر و انقدر خوب توصیف می کنید. مادرها هم خوب هستن اما هیچ *** در مورد پدر آنچنان حرف نمی زنه.

    ۱ سال پیش
کپی شد!