حکومت زنان به قلم مبینا ترابی
پارت شانزده :
مهتاب صدایش را کم کرد: "به دیوار سمت راست خانه تان تکیه داده بود. البته شاید تا الان رفته باشد..."
سکوت سنگینی جمع را فرا گرفته بود که ناگهان صدای آرام پدر شکستش را شکست:
"تا چند دقیقه دیگر سال نو می شود..."
همه نفس ها در سینه حبس شد. پدر ادامه داد، صدایش مانند نسیمی گرم در فضای سرد حیاط می پیچید:
"امیدوارم در این سال، تمام کدورت ها، خشم ها، اندوه ها و یأس ها را به دریای فراموشی
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

مبینا ترابی | نویسنده رمان
🩵مرسی عزیزم
۱ سال پیشم
2پدرش آدم خوب ومهربونی هست اما به جبران بی محبتی زنش بیشتربه مارال توجه می کنه و این باعث حسادت شده البته به نظرم دلیل دیگه ای هم داره این نفرت اعضا خانواده
۱ سال پیشMari
1چه قدر خوبه پدر و انقدر خوب توصیف می کنید. مادرها هم خوب هستن اما هیچ *** در مورد پدر آنچنان حرف نمی زنه.
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نیلوفرانه
0آخ از قلمت..!🥲🌱